آینه
نه تو مي ماني
نه اندوه
و نه هيچ يک از مردم اين آبادي
به حباب نگران لب يک رود قسم
و به کوتاهي آن لحظه ي شادي که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنان که فقط خاطره اي خواهد ماند
لحظه ها عريانند
به تن لحظه ي خود جامه ي اندوه مپوشان هرگز
تو به آينه
نه
آينه به تو خيره شده است
تو اگر خنده کني او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض کني
آه، از آينه ي دنيا که چه ها خواهد کرد
گنجه ي ديروزت پُر شد از حسرت و اندوه و چه حيف
بسته هاي فردا همه اي کاش، اي کاش
ظرف اين لحظه و ليکن خالي ست
ساحت سينه پذيراي چه کس خواهد بود
غم که از راه رسيد در اين سينه بر او باز مکن
تا خدا يک رگ گردن باقي است
تا خدا مانده،
به غم وعده ي اين خانه مَده...

4:6 بعد از ظهر | ۩۞۩ یاس عاشق ۩۞۩ |




















